persianweblog persianblog
مشاهده نمي شود

مراقبت از بیمار پیر

 بازیگر اینجا مشکل دارد. پس بهتر است بنویسمش. حکایت بیماری که روی تخت دارد بو می‌گیرد را با آن که پرستاریش می‌کند پی می‌گیریم. رنج مزمن بیماری مزمن آنقدر پر می‌کند همه چیز را که رابطه‌ی پدر دختری برای بیمار و پرستار کافی باشد. چرا بپرسم چرا پسر و مادر، مادر و دختر و..... تا وقتی می‌دانم واقعاً پدر و دخترند؟ پدربزرگ هم باشد عیبی ندارد. معصومیتش بیشتر می‌شود. می‌دانید چقدر تناظر و حساسیت پرستاری دختری که تیمار مادر می‌کند را پیچیده کرده بود؟ مادر هنوز زنده است. شاید بی‌رحمانه باشد. ولی بهتر است پدربزرگ روی بخت بو بگیرد وقتی بیرون آن همه خبر است. درمان اضطراب، اضطراب است. من اگر حتی باور نکنم تجربه‌ی دختره اینه. رنج تیمار بیمار مردنی کردن اینه که حس می‌کنی داری از زجر و مرگی که اون توشه شکل می‌گیری. از دنیا بریدی، از بیرون و اون همه خبرش و از اون چیزا. فقط رسیدگی به مسایل جسمی نیست که، باید گپ بزنی باهاش دروغی امیدوارش کنی، حواسشو پرت کنی هی و رقت‌انگیزی همه‌مونو کشف کنی هی! اگه نخوا ی حس بد فریب دادن‌شو داشته باشی خوب همراه می‌شی باهاش. یعنی میری تو مودش، رابطه برقرار می‌کنی. حرفای مشترک پیدا می‌کنین و حین خنده‌گریه، همیشه زجر می‌کشی از این که بازم داری فاصله می‌داری چون روت نمی‌شه بگی " ببین من جوونم و سالم و حالا حالاها زنده. تو داری می‌میری " می‌گی بگه؟ ببین اینجا ایرونه. باز می‌کنه پنجره رو چشاش پر اشک می‌شه به این دلیل ساده که اشک‌آور زدن. امّا می‌بندشو میاد تو چرا بازم گریه می‌کنه؟ عادته دیگه! هر چند وقت یه بار میاد. بعد پا می‌شه یه کار مفید می‌کنه مثل دوا دادن به بیمار. شیا ف؟ نه! چرا گه‌مالش کنم؟ همین خونی که می‌ریزه بس نیست؟ تو کشتارگاه‌ها کلٌی از این خونا می‌ریزن البته ما گوشت می‌خوریم. اما چون مال آدمیزاد نیست مهم نیست واسه‌مون. پیرمرد می‌گه: " ببین خیلی پیر نیستم من. هر چقدرم پیر باشم بیشتر مریضم. " اگه هنوز اصرار دارم شیاف استعمال نشه واسه اینه که می‌دونم بین مقعد و دهن فرق می‌ذارین. فقط چون دردش زیاده مصرف می‌کنه. هر چقدر می‌خوام خودشو ببینم این بیمار پا به موت نمی‌ذاره که! می‌دونین به خودم اینطور می‌گم: " این حسّ بدیه که وقتی مرد، آدم به خودش بگه من که وظیفه‌مو انجام دادم. احساس گناه ناشی از کوتاهی کردن خیلی کم‌تر بده. "همین زنده بودن احساس گناه داره تو خودش. وقتی یکی رو قال می‌ذاریم دور هم بستنی می‌خوریم تو این مرداد حس گناه داریم ، چه برسه به این که قالش گذاشتیم بمیره، خودمون زنده لابد. اینم که بگیم راحت شد مرد و اینا، تعارفه. پس لازم نیست چیزی بگه به خودش. همین رو می‌دونه که این کار رو باید بکنه. یعنی اگه یهو کلّی پول گیر بابابزرگ بیاد که بتونه یه پرستار درست و حسابی استخدام کنه بی‌خیال مراقبتش می‌شی؟ " بی‌خیال که نه اصلا ً. اما به کارام می‌رسم." این‌طور می‌پرسم: "اونوقت که زندگی‌تو می‌کردی آدم بهتری بودی یا حالا که وقف بابابزرگ شدی؟ " "واسه این که رو سؤالت فکر کنم باید پدرم باشه ." شرمنده پیرمرد. ترسیدم جوابتو بدم . نه این که وا‌سه پدر بودن زیادی پیر باشی. چوخ‌بختیارتر از این حرفایی. از اون پدربزرگای از هفت دولت راحتی بیشتر تا از اون پدرای غمگین. احتمالا ً مربوط به هورمونم میشه. اما بیشتر ربط به " هنوز نه " داره. خیلی ساله به مرگ می‌گی " هنوز نه " پدره اما بیچا ره هنوزاز عالم جوونی و جدی نگرفتن مرگ و زندگی بیرون نیومده. می‌دونین من چی می‌گم. می‌دونم حوصله نداری دختر اما حرف من اینه که این جون‌عزیزی پیر جماعت زیاد ربطی به چیزای دیگه نداره. همین الان یه تن جوون ( که شامل مغز و سلسله اعصابم می‌شه ) بدی به پیره میره تو خیابونا؛ اون بیرون. می‌دونم تیمارداری پدر دیگه یه کار نیک نیست. می‌فهمم ا ین نامردیه که بابا داره می‌میره. چقدر پیرش کنم که راحت‌تر شه. این‌طوری تو هم که پیر می‌شی باهاش. یه عمر به همین مفتی گذشت. پس تو باید خواهر بزرگه باشی. کوچیکتره همونه که پشت به در دامن لی پوشیده تا نوک انگشتاش رو تو جیبای تنگش کنه و یه‌وری نگاهت کنه؛ همون وری که موهاش رو ریخته. گفته بودی " پدر تو هم هست مثلا ً " و اون این‌طوری نگاهت می‌کنه. همه‌ی این رو نوشته بودم که این لحظه رو توضیح بدم. واسه‌م لحظه‌ی عجیبی بود. حالت نگاه کردن دختره رو نمی‌شه توضیح داد. فقط می‌تونم بگم مهمه. ببینین تو خیلی از این فیلما و داستانا مهم اونه که تغییری در روند اوضاع ایجاد کنه، ضربه بزنه و ..... اما معمولاً این مهمّا که تو زندگی یه نموره واقعی‌ترمونن اصلا ً یادمون نمی‌مونن. فقط می‌تونم بگم که دختر او‍ّلیّه که اینقدر با دل خوش خودشو وقف کرده و اگه اسم دو هجایی می‌خورد بهش واسه ربط دادنش به این قضایا ندا می‌گفتمش، بعداً که به اون نگاه فکر کرد ( ببینین‌، می‌دونم من این لحظه‌ها بعدنی ندارن. منظورم از بعداً شب اون روز غروبه ) اینم تلویحا ً فهمید که اتفافا ً خواهره ( کوچیکتره ) با اون بی‌خیالی‌ش خیلی به بابا نزدیکتره. چون بابا اینطوره و اونطوره؟ نه عزیزم چون کسی که واسه زنده موندن تلاش می‌کنه هم‌فازتره یا اونی که مشغول زندگیشه. راستشو بخواین اینم نیست دلیلش. شاید بعدنا یه روز که خواهر کوچیکه با بی‌حالی داره وظایفش رو تا برگرده خواهر بزرگه انجام می‌ده و جوابای سربالاش به بابا به یه جدل جد‍ّی می‌کشه و تنش و با هم گریه هم حّتی دیدی کردن و .... و فهمیدن که خیلی بیشتر از خواهر بزرگه هم رومی‌فهمن. حالا که هنوز همچین چیزی نشده. خواهر بزرگه رم نمی‌خوام بفرستم خیابون بمیره. کتک می‌خوره برمی‌گرده. کتاب رو با دست باطوم نخوردش ورق می‌زنه. چون وقتی گوش به زنگ نفسای بیماره، هی رمان می‌خونه. می‌گم : " خدا رو چی دیدی؟ شا ید تو زودتر ازش مردی؟ " باعث دلخوشی‌ش نمی‌شه. می‌گه: " اون داره زجر می‌کشه. " نمی‌فرستم شکنجه‌ش کنن و حّتی نمی‌نویسمش. ربطی به این داستان نداره. نور توش کمه؛ تو خونه. خونه‌یی که مرد توش می‌میره اجاره‌ای نباشه. خود مردی‌ش بیرون‌دار می‌کنه قضایا رو. قربانی پیش پیش این ماجرا مادره بود بازم. هیچ مردنی نمی‌خواد قضا‌یا رو تموم کنه. به هر حال پیرمرده داره می‌میره. " دارم می‌میرم " حس خوبی نیست اصلا ً. بارون زیا دی لازمه الان. اینه‌هاش. بعد از باران دارد تلویزیون نگا ه می‌کند دختر. نه نیارین خواهشاً! حرف بد منو گوش کنین! مادرش روی تخت زندان خوب خوابیده و پدرش دارد خانه روشن می‌کند در خواب. معلوم نیست کدام شبکه را نگاه می‌کند. فقط نور تلویزیون را توی صورتش می‌بینیم. صدایش کم است. قبلا ً توضیح داده بودم که مشقت،چون از یاد می‌رود، ابدی‌ست. این شکل تمام شدنش بوده تا حالا.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸ - نيما صفار

چه؟

امیدرضا میرصیافی

 

وبلاگ‌نویس‌ها دفاع از خود نمی‌دانند؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۸ - نيما صفار

مواجهه یا عبور (؟)

 

چند حرف ِ مربوط به «عقب‌مانده»، علی سطوتی!

اولش سخت نیست دانستنش برای من که علی سطوتی ِ این کتاب (عقب‌مانده) چه‌ها نمی‌خواهد باشد. الان که هنوز بعدهاست ماندگی ِ میان ِ ذوق و استراتژی چندباره‌خوانی ِ این کتاب است (می‌شود). از ذوق و ذائقه و میل، ماندن و هم از هدف و استراتژی، فقط جا ماندن نیست. اصلاً آیا نمی‌توان هر وضعیّتی را در بدوَش ناوضعیّت دانست؟ یعنی می‌شود این شعرها که نامتمایل به تولید جا می‌نمایند هم سپری و جادار شوند (می‌شود).
در این حین می‌بینم و می‌دانم منش آنارشیک که بد شاعرانه‌ست بیشتر به سلبیّات، حذرها و مواجهه‌ها تن و پا می‌دهد (همین خودش کلّی کاره). حذر از حقیقت ِ شاعرانه و گاه برخورد پارودیک با آن، فرصت گرفتن از خیال‌پردازی و فضاسازی و... به مفهوم عرفی و مألوف ِ فارسی، تولید متنی که زیاد بوطیقابردار نباشد (...) که خواست و سلائق ِ نیما صفار هم دور ازش نمی‌افتد و... یعنی حذر از اکثر ِ آن چیزهایی که فارسی شعر گفتن را حیثیّت ِ اثباتی می‌دهد مخصوصاً در دکان ِ آکادمی.
به جاش می‌شود گفت که شعرها کم امکان ِ کنایی خوانده شدن را ندارند و مجاز هم در محاکات آثار بی‌تأثیر نیست. ذائقه و استراتژی که گفتم را پایین‌تر می‌گویم.
خوب، مثل ِ بسیاری ازمان که حرمت ِ زبان نگاه نمی‌داریم، بخشی از اتفاق‌انگیزی‌های این اشعار به وررفتن با نحویّاتند (این که گفتن ندارد (گفتم که بگویم)) + رابطه‌ی بین ِ سطرها را بسیاری اوقات فیزیک زبان پر می‌کند. منظور از فیزیک، صرفاً وجه شنیدیداری‌ش نیست (دست داد/ دست خط داد/... (ص16)) + و باز روابط را گاه کنایه‌هایی که به طعنه تنه می‌زنند می‌سازند یا جهان‌های موازی ِ شاعر + این‌طوری کم‌تر عنصری غیرقابل اعتماد می‌شود. علی‌رغم حذر از بوطیقا، عناصر این متون بی‌لحظه‌ای تردید با یقین، اعتماد و مفاهمه نزد هم می‌آیند؛ شاید چون مبتلا به سوژه‌اند.
چند مثلاً: این‌جا همه در شعاع چند متری چیزی قرار دارند (ص21) ترغیبم می‌کند به خواندن (این‌جا همه چیز در شعاع چند متری قرار دارد) از آن. توی این حالت دوّم فی‌المثل شاید (قراردارد) کم‌تر قراردادی باشد. سخت نیست حدس این که شاعر ابهام و گنگی شاعرانه‌مآب حالت پیشنهادی من را در مقام ِ مقایسه با توصیف ِ عینی ِ خودش نمی‌پذیرد. مثلاً این دو ساخت مشابه: (بوی دهان کسی اتاق را گرفته/ می‌تکاند/ و ابروهای تو از ابتدا پیوندی نیست/ حکایت اندازه‌ای باشد که اندامی نمانده است (ص32)) و (سالی سه سال برای دار/ بست نشستند/ و ذوزنقه/ مادر ِ امضا بود/ از پای روی پا شکسته دیدن (ص34)): زمینه که ساخته می‌‌شود پس وَیی می‌آید که اگر عطف هم باشد عطف ِ به ماسبق است؛ به خیلی قبل، جهان ِ شاعرانگی ِ چیزها و در سطر سوّم خلاف ِ آن‌چه شعرا عادت دارند باز تشتت فراهم است و زبانی که برنمی‌آید از پس ِ خودش. پس کار سطر ِ میانی می‌تواند مصرف الحان ِ شاعرانه شناخته شود برای تولید این‌طور شعر؛ دقیقاً مصرف.
تولید ِ جا که گفتم فقط منظورم امکان ِ زیست و اقامت نیست. این عبارت‌ها نمی‌خواهند احداث ِ فضا کنند یا پیش بروند-نروند در روایت. دوباره می‌گویم که سپری شدن جا می‌دهد به هر تولیدی. بحثی در این نیست. امّا من فکر می‌کنم سوای رفتن در وضعیّت‌هایی که بعداً موجود می‌شوند (چون هیچ‌گاه وضعیّت موجود واقعاً موجود نیست) می‌توان شناسه‌های وضعیّت را مختل کرد؛ نه الزاماً با التقاطی‌گری که با نگاهی غیرواکنشی و شخصی.
مثلاً: توجّه بیشتر به وجه کنایی زبان و حیطه‌ی دلالت و معنی و... (چرا نیمه مانده‌ام؟/ چرا دست‌هام همیشه بیرون خاک می‌ماند؟/ هنوز سگ‌های اردی‌بهشت در خون من پارس می‌کنند (ص22)) که احتمال شخصی خوانده شدن و به تعبیرم تولید ِ جا دارد، در زِبَرمتن ِ کتاب و شعر بیشتر به قول ِ خودی در فاز ِ کنایی‌ست.
در ادامه باز هم مثلاً: (خیس را سینه به سینه منتقل کند (همان)) را (خیس را سینه به سینه سینه به سینه منتقل کند) هم می‌شود خواند. شاید علی سطوتی بگوید حالش از این سماع‌بازی‌های زبانی به هم می‌خورد. بعد من بلافاصله این‌طور می‌ذارم تو آستینش: در مقابل آن‌چه نمی‌خواهیم شاید خیلی لازم نباشد اتخاذ منش واکنشی و گارد گرفتن (چون این‌جوری یک‌جوری زیرمجموعه‌ی همان می‌شویم). می‌شود مثلاً صرفاً تن نداد یا اصولاً آن‌قدرها جدّی نگرفتش. مثلاً:
می‌شود مقابل ِ آن شعریّت که بحث ِ علماست الزاماً ناشعر و ضدّشعر نگذاشت. می‌شود تن نداد به حیثیّت اجباری شعر امّا نه از سر ِ جدل و مواجهه که گاهی عبور فقط (عبور رد شدن از کنار هم می‌شود). بر آن نگاه که استراتژی می‌چیند در شعر نمی‌توانم مکث کنم؛ چون الگو و تمثیلش از حیطه‌ای آمده (سیاست) که آن‌جا هم دارد ناکارآ می‌شود و هم‌چنین بر نگاه ِ ذوق‌مدار که ذائقه متکی به سلامت آلات ِ ذوق است. من می‌خواهم این‌جور شعر که اتفاقاً در همین بلاتکلیفی و احداث‌ناپذیری خوانده می‌شود را حالا حالاها بخوانم. با نگاهی به روزبه گیلاسیان، شعر گفتن الآن نمی‌تواند بی‌زاری از شعر نباشد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٧ - نيما صفار

فروغ ِپروژه‌ی فروغ ِفرخزاد

فروغ ِپروژه‌ی فروغ ِفرخزاد

فروغ ِفرخزاد ِپروژه‌ی فروغ

فروغ ِفرخزاد ِپروژه‌ی فروغ  فروغ را سوای مرگش و زودرسی‌ی مرگش فرض نمی‌کنم . شاید هم بسیار به جا و سر وقت رسیده باشد آن « مرگ » . از خلال ِ« آن » ، زندگی‌ی شاعر که مثل ِبیشتر زندگی‌کردن‌ها بیشتر این‌مدار است هم دیده می‌شود و هم شاید تأویل‌باران . پیش از آن که برگردم اینجا ، اینجا از دهه‌ی چهل و قبلش ( 30 ) می‌نویسم و امیدوارم بشود مختصرش کرد ( این‌بار ) و می‌شود / دهه‌ی 40 را مهم می‌دانم از لحاظ ِظهور فرد . انسان ، که آن‌طور که می‌شناسیمش اختراع ِاز مشروطه به این‌ور است ، اینجا سیاسی متوّلد شد و تا مدّت‌ها دیده نمی‌شد جز به واسطه‌ی هستی‌ی اجتماعی‌اش . حتّا بی‌راه و دور نخواهد بود ادعّا کردن ِاین هم که فردگرایی ابتدا از خلال ِتجربه‌ی شکست و با سری که فروشد به دامن ِخویش سربرآورد . پیش از آن چشم ِفردبین‌مان تمایزگذار نبود . این که چطور که من ِواپس‌زده ، من ِمنزوی شده ، ساحت و اعتباری برای خویش ساخت تا آنجا که ناهمرنگی با جماعت قاعده‌ی جمع شد ، نه با آن اختصار وعده داده شده می‌خواند و نه تناسبی با دانسته‌های من که می‌نویسم دارد . امّا حین ِظهور فردیّت‌ها و اشخاص ، بداهتن نمونه‌های تیپیکال شانس بیشتری برای دیده شدن داشتند ؛ هم دیده شدن توسّط ِدیگران و هم خود . طبعن وقتی سوژه موضوع ِپژوهش خود باشد ، پژوهیدنی میسّر نیست و شناختن در بحران می‌افتد . پس این واجد ِخصیصه بودنی که یادآور ِتمایز است ، وقتی نوعی عمومیّت را نیز با خود حمل می‌کند ، احتمال ِپدید آمدن ِنوعی نو را بیشتر می‌کند و اگر بدیهی باشد ، فقط کافی‌ست که هی از بداهت بیافتد .  آیین‌نامه‌ای آمده بود برای انجمن‌های ادبی که در آن بردن ِنام ِبرخی شاعران نهی شده بود . بداهتن بسیاری از شاعران ِلیست ِسیاه زنده بودند و چون نمرده بودند شرایط ِکافی را برای خوب بودن نداشتند : هم می‌توانستند اینجا و آنجا موی دماغ شوند و هم مصادره به مطلوب آنها و کارشان زیاد آسان نبود . شاخص‌ترین فرد ِرفتگان احمد ِشاملو بود که از همان اوّل ( زمانی که جماعت هنوز جوگیر و ذوق‌زده بودند ) شمشیر ِصراحت را برای اینان از رو بسته بود . این میان ظهور ِنام ِفروغ در لیست ِسیاه جالب ِتوجّه بود : او که هرگز سیاسی به معنای مألوف ِکلمه نبود و سال‌ها پیش از این مرده بود . این که مشکل ِاین‌ها اصولن با انسان امروزی‌ست و هنر نوی ایرانی سهم کمی در تولید و تولّد این موجود نداشته ، یک وجه ِماجراست . گناه ِاصلی‌ی فروغ زن بودن ِاوست ؛ زن ِفیزیولوژیک نه ، « زن » به مثابه‌ی مفهومی سیاسی-اجتماعی که البتّه فارغ از فیزیولوژی نیست . اگر این‌طور نگاه کنیم ، می‌توانیم امکانی را در زمانه‌ی فروغ ببینیم که به سهو و عمد او آن را از قوّه به فعل درآورد . این تیپ ِنوعی شدن و نمایندگی‌ی آن‌چه نیست ( آینده ) چنان اهمیّتی دارد که زبان‌آوری‌ی شاعرانه در مقیاسش تفنّنی خمیازه‌آور است ؛ چیزی که شاملو هم به نوع ِدیگری درک کرد که دست‌یاری در اختراع ِانسان نو خود به خود موقعیّت ِاحداثی هم برایت در زبان می‌آورد ؛ نه آن زبانی که متکلّمین می‌فهمند . خوب سر ِفروغی که زن بود حتّا شلوغ‌تر از شاملو بود .  وقتی هنوز دنیا نیامده بود : البتّه می‌دانیم دنیا آمده بود پیشش ولی به زایشی که هنوز مفتون ِدیگری و غیریّت و امثالهم نبود . پیش از این که پیش بگیرد رویّه‌ی توأمان ِزاییدن و زاییده شدن و قابله‌گری را ( لابد در عرق‌ریزان روحی ) شعرهایش متوجّه‌ی شرایط ِپیشینی و پیش‌نیازهای تن و روانش برای همان توأمانگی بودند ؛ شعرهایی که نوع خاصّی از دیگری ( معشوق ) را گزارش می‌کردند ( شاید نمونه‌ی آرمانی‌ی دیگری ) با ناپایداری‌ی ویژه‌ی این نوع دیگری . این مجموعه‌ها که مهم‌ترین جنبه‌شان جسارت‌های شهوانی‌شان بودند ، علی‌رغم ِاین که می‌شد همراه زمانه دانست و ندانست‌شان ، چندان اقبال ِنگاه ِنقّادانه را نیافتند . زمانه‌ای که همراه می‌کرد یا نه ، دهه‌ی 30ی فوق‌الذّکر بود با همان شعرهای تنانه‌ای که نسبت به تجربه‌ی شکستش می‌دادند فکرسازان ِقوم . یعنی آمریکا و انگلیس و شعبان و کاشانی که کودتا کردند ، شاعران افسرده شدند و خلاصی در لای دو پا جستند و هر آینه فارغ از بالا می‌شدند رو به پایین می‌کردند و یاد ِتن می‌افتادند و یادشان رفته بود فکرسازان ِقوم که لب که گفتن و نگفتن و امور ِدیگر می‌کند بالاست و سر که فرمان می‌دهد بالاست و اصلن تن بالاست و آن هم بالا . علی‌ایّحال امور هر طور که بود و نبود ، اگر کودتایی زمینه‌ساز ِبازتعریف ِمفاهیم شهوانی و احیای هیجاناتش شده باشد ، پس لااقل یک فایده داشته و در مورد ِفروغ این یک ، لااقل مضاعف شد . یعنی جنبه‌های اروتیک ِشعرهای قبل از تولّدی دیگر را هم می‌توان پیش‌نیاز ِشعرهای پس از تولّد فرض کرد و قرینه‌سازی کرد برای فرض و هم سوا سوا خواند و افسوس خورد که چرا اندام ِزنانه لااقل به اندازه‌ی مردانه‌اش اینجا دیده و شنیده نشد که اگر می‌شد شاید اوضاع این نبود که هست . جنسیّت در بلاد ِاسلامی فاعلانه است و فاعل آن است که تجاوز می‌کند و حتّی اگر با اذن ِدخول هم باشد این ، در معنی همان است . سوای این حرف‌هایی که بسیار گفتن می‌خواهد ، در آن جنبه‌ی پیش‌نیازی می‌توان هم به عبور از تعارف و زبان تکلّف گذار اشاره کرد ( که فروغ در این پیش‌نیاز در حدّ نیاز خود مبرم بود و نه بیش ) و هم به مدّ دیگری و من که به شاعر مجال این داد که بی ‌پیامبرانگی و چس‌ناله حرف بزند با معاصرین ؛ حرفی که برای نگفته‌ها هم باشد . لحن : اگر بتوان فروغ ِدوّم را موج ِنویی هم دانست ( من می‌دانم ) میان ِآدم‌های این موج می‌توان نام از احمدرضا احمدی هم در این جمله برد . طبیعت ِگفتاری ِشعر ِفروغ که بارها روی دست‌اندرکار ِشعر ِفارسی را به او برگردانده ، می‌تواند مثلن قرینه‌ی شعر ِدقّت‌خواه در ابلاغ ِشاملو هم دیده شود و با یک کلک‌ مرغابی یکی را نماینده‌ی صدای نوی مردانه و یکی را زنانه دانست ( صداهای پیشین یا مانند پروین اعتصامی هنوز در پرهیز از « من » بودند یا مثل ِقّرّة‌العین ممنوع ) . به این هر دو که نقشی در کار ِاحداث ِانسان معاصر داشتند ، می‌توان نسبت منظر و زاویه داد و ویوی فروغ را روبروتر دانست . اهمیّت این روبرویی در حرف و استمرار در گفتن است ؛ زبانی که خبر می‌دهد و بیان می‌کند و نه حرف‌ها تمثیل‌ها را مصادره می‌کنند و نه تمثیل‌ها آیتی از حقیقت برتر می‌شوند . این‌طوری این لحن علی‌رغم ِاستمرارش اتّخاذ نمی‌شود . یعنی به جایش که می‌تواند قفسه‌ی سینه و شکل و مشکل ِتنفّسی باشد و گاهی حتّا خصائص ِگویشی نزدیک‌‌تر می‌شود . آن احمدی که نوشتم هم از این لحاظ مهم است سوای این که خود را فارغ از حرف می‌دانند . آخر حرف را غیرشاعرانه می‌دانند مگر به شرط ِشاعرانگی .   از شاعران ِموج ِنو یکی بود و هست ( رضا صالح‌آبادی ) که بند به بند ِفروغ-شعرش را به سمت ِفرو شدنی معهود و غایی می‌دید در تعبیری عرفانی و از برف در تشییع جنازه و از مردن زیر ِبرف و زیستن زیر ِمرگ می‌گفت . این که جوان‌مرگی مثل ِعشقی و چه‌گوارا ، جیمز دین و مریلین مونروئه ، جزئی از پروژه‌ی فروغ است برای نه تبیین که اشاره‌ای محکم‌تر به آن شکل مرگ‌اندیشی کافی نیست . بله ، جا‌به‌جای اشعار ِفروغ اشاره به زیستن است و اصلن یکی از بهترین موارد ِاستفاده‌ی این اشعار در امر ِزندگی کردن و نگاه به آن امر بوده است . امّا این زندگی حدّاقل بعد از آن یکی تولّد ، انگار بیشتر می‌شود که برای بعد پیش‌زیسته باشد و طوری مروروار ورق می‌خورد . به نفی و اثبات هیجان آیندگی ندارد ؛ چون می‌خواهد بسازدش . یعنی تکلیف ِآینده روشن برایش است : آینده : پروژه‌ای از سبز شدن و شاعری – نوستالژی‌سازی فروغ از لحظه‌ی در حال ِگذر صرفن خواستی زیبایی‌شناسانه یا حقیقت‌نما برایش نیست ؛ جنبه‌ای از بازگشت فرزند خطاکار به دامان سنّت-طبیعت را هم همراه کرده است . این جنبه آن‌جایی‌ست که من ِحالایی را فاصله از فروغ می‌دهد ؛ والّا با این روزبه‌روزی ِتورّم و تحریم ، روز ِورم کرده هم بالاخره تنه‌ی لشش را به شبش می‌رساند یا شب‌های دیگر . می‌دانید ؟ توی آن دهه‌ی 40 هنوز زیاد از خانه بیرون نیامده بودند . دنیای آنها و دیگران تعارف‌مدارتر از حالا بود و در عین حال آداب‌دان و خودمانی . این‌طوری بود که مرگ ِآن‌وقت‌ها جزئی از امورات ِزیستن بود ؛ حالا بهترین جزئش و همراهی صمیمی که به لحظه‌های آدم‌هایش فارغ از روزمرّگی و هیجان ، بعد ، معنا ، استمرار و . . . می‌داد . این زود مردن لازم بود برای فروغ و شاید چند شاعر ِدیگر . ما ایرانی‌ها از حول‌وحوش ِ40 سالگی بلااستفاده می‌شویم . بلاموضوع که از اوّلش بودیم . کم نیستند کسانی که با شعرهای امروزی حال نمی‌کنند و بسیار دل‌سپرده هستند به همان دهه که از اوّل ِمتن می‌نویسم ( 40 ) و در آن دهه بیش از همه به فروغ . آن فردیّت که آن وقت‌ها موضوع شد و شاید در ژانر ِمن ِاجتماعی را ، می‌شد در تکوین و تکامل یک شاعر-شعر ، یک پروسه-پروژه ، یک مرگ-زندگی و یک خود-خود دید . آن وقت‌ها اگر جز به معاش و روزمرّگی از خانه بیرون می‌زدند ، برای عمومی کردن ِخانه بوده و به عرصه آوردنش . حالا امّا دیگر ما خصوصیّتی نداریم . خصوصی بودن برای ما یعنی ارتکاب ِگناه و بزه . در این نظام ِتوتالیتر ، اولویّت با جان به در بردن است . پس گاردد شده‌ایم که آسیب نبینیم . پس شاعری‌مان می‌شود کار ؛ کاری که فایده‌اش را نمی‌دانیم . آنها که در شعر پی ِپناه‌گاهند در آن نوع شعر ِفروغ و دورانش که شمایلی از شاعر برای شعر نشان می‌داد و کلمات شعر را ترجمان ِنوعی زیستن می‌خواست به آن‌چه لازم دارند می‌رسند . آن شعرها بی نام ِشاعر خوانده شدنی نبودند ؛ نامی که جای‌گزین ِمن ِاستعلایی برای انبوه ِمخاطبان می‌شد ؛ آن هم در ایرانی که همیشه‌اش شاعری چیزی بیش از فن و هنر بوده است . شاعر ِامروز امّا شاید ناچار باشد که رادیکال باشد ، شاید بهتر باشد که تولید کند و وسط بگذارد ، شاید ناچار باشد نوستالژی‌هایش را خرج ِهیچ ِپیش ِرو کند . عمرن اگر بشود حالا نوع ِشعر ِفروغ ِفرّخزاد را تولید کرد ! در آن روزگار اشعار شبیه تولّد بودند و شاعرها و دیگر آدم‌های مهمّش در حال ِنوزایی . آن وقت‌ها زمینی برای نشستن داشتند و صراطی شخصی . این را هم بنویسم که شعر و هنر و فرهنگ و . . . مَد در ایّام ِرونق می‌کند و . . . نوشتم : پس رسیدن به این که فروغی که زن  است ( نوشتم نه فقط فیزیولوژیک ) چرا بهتر توانست معاصریّت زمانه‌ی خودش را در نوع ِانسان ِنوبرآمده نمایندگی کند ، می‌تواند خیلی دشوار نباشد . انسان ِمعاصر چیزی‌ست که سرکوب می‌شود ؛ حیثیّتش حیثیّت ِسرکوب است ؛ سر با این سرکوب شدن برمی‌آورد و جز این لابد کلکی در کار است . سرکوب در فروغ شاید نهادی‌تر از شاملو ( بالفرض ) شده بود . لااقل این بود که مثل ِزنان ِدیگر عمری زیستن با خصم در خانه را اگر تجربه نکرده بود ، در ژن و ناخودآگاه ِجمعی داشت و این درکش را از تعارض‌ها انضمامی‌تر می‌کرد و جای درد را درون ِتن تحلیل می‌برد . امّا حالا نه وقت ِآن صبوری‌ها را داریم و نه امکان ِصف‌آرایی . حالا نمی‌‎شود آن‌طورها شعر گفت . ته ِاین مطلب که دارم می‌رسم این را هم بنویسم که بضاعت ِشعرای آن موقع از لحاظ ِتئوری و تحلیل بسیار کم‌تر از حالایی‌ها بوده و این عیان‌تر از آن است که گفتنی باشد . می‌دانیم ؟ این مناسبات ِجهانی شده است که چند وقتی‌ست دارد زورمان می‌کند به فکر کردن در موقعیّت اضطرار . والّا آدم‌های آن‌وقت‌ها مشغول‌تر از این بودند به زیست‌جهان‌شان که حال و حوصله‌ی حاد شدن در این تفنّن ( فکر ) را داشته باشند . نگاه ِفروغ هم به شعر به عنوان ِچیزی که حیثیّت یقینی‌اش پیشاپیش اثبات برایش شده ، حرف‌هایی را در پی می‌آورد که به راحتی می‌شود دیدشان : / شعر ( که در پیوند با زندگی‌ست ( مونیسم ؟ ) ) باید حرفی داشته باشد و حرفی صمیمی و این حرف ِصمیمی را زیبا و شاعرانه بیان کند و حواسش باشد که زندگی ِشعر را دست‌افشانی‌های تکنیکال مخدوش نکند /  همین ! چه خوب که شعر شاعران ِخوب ِِما همیشه از دست‌شان درمی‌رود . والّا تعداد متوسّط‌های ما در شعر بیشتر می‌شد . شاید بیش از هر چیز آن‌چه در این مقطع فروغ فرّخزاد را برایم جذّاب ساخته این است که آن بالایی‌ها هر کار می‌کنند نمی‌توانند به مصالحه با او برسند ؛ این که او جهانی می‌خواهد که در عجز و شرم و خوف و رجاء نباشد ؛ جهانی بی فضیلت ِبندگی /....

خرداد ِ86

  

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - نيما صفار

:

 

دو داستان از مورچه‌ای که chap می‌شد

 

 

 

 

 :

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٥ بهمن ،۱۳۸٦ - نيما صفار

 

 از بازداشت و حبس انفرادی غیرقانونی آرش پاکزاد در ساری بیش از یک ماه گذشت . از شدت شکنجه قادر به راست ایستادن نیست و از چند روز پیش خانواده کاملاً بی‌خبر از او مانده‌اند

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٦ - نيما صفار

داستان مشترک

« همین و این + »

 

 گرسنه لب به خواب نمی‌زنه ، منتظر خواب بلندتر می‌شینه با بیماری ؛ شب به آب نمی‌زنه ، لب به خواب می‌زنه ؛ نوک افتادن از پرنده . پرت شدم روی پله‌های میرفندرسکی ، دیروز ، تیر 86 . بچّه‌ها کمکم کردن سرپا بایستم کنار دیوار با چوبهای محکم تیز خواب بودی ، من آمدم کلید رو برداشتم و به بچّه‌ها دادم . دیدم از انباری چیزی رو می‌کشن رو زمین با تبر برگشتم برای جمع کردن سفره خیس خیس . ول‌کن ِتوالت و تلفن نبودی که ! خبر می‌گرفتی و می‌دادی با مکث . بچّه‌ها زیادتر می‌شدند از نانخوری . اجسام می‌کشیدند روی ما تا حالا که وقتش نیست . بیشترمان پیاده هستیم و بیشتر روی پلّه وقت را می‌گذرانیم . یکی پلّه‌ای بود که از تیزی من بلند شد ؛ بلندتر . دندان گرفتم به پلّه ماندم . خلوت روی پلّه‌ها بود . خلوت یعنی 2 و گناه . بعد 3 و بیشتر شد . بیشترشان را مشئی نبود به رفتن با بچّه‌های دورنشستگان ِبلال‌گاززن و با قرارهای پیشاپیش و قول ِمرد به مفعول . نر بود مرتیکه ! عمومی بودم . سیر و سالم شده بودم با حسّ مختصر ِلازم برای مراعات و مدارا ، خوبی و نزدیکی . روی کاغذ گناه می‌نوشتیم و 2 به 2 نگاه از آن‌ورش بیشتر می‌شد . خوب شاید آشغالی مثل ِمنم 14تومن بیارزه . ورزیدنیم کردی نامراد . بی‌رحمانه دریده شدم . « با  لا  ی  سر » ما  راه  با  انگشت سیاه ذغالی باز کردی . فریاد می‌کشیدی و عقب‌ماندگی ما کلافه‌ت کرده بود . تف می‌ریختی و بخار تشنه‌تر نشانت می‌داد . ترس داشتیم از انباری اون زنیکه ، از پاهاش   آویخته از دوش ،    ببخشید ، وقت ترسیده بود ، از این بلندی خودم را پرت می‌کنم نزدیک نیا . بچّه‌ها کجان ؟ ما چرا نیستیم ؟ مشکل این نیست که بعضی چیزا رو نمی‌شه گفت . اگه ملالی باشه از اینه که بیشتر چیزایی که ارزش گفتن یا شنیدن دارن نگفتنین . مثال میخوای ؟ مثل بچّه‌هایی که هر چی چشم می‌چرخوندی گفتنی‌تر می‌شدن . چیزایی می‌گفتیم که بیشتر بچّه‌ها تو بیشترشون بودن . ما که نیستیم ، نبودیم ، گیر ِرختخواب ِزنیکه بودیم نر نر شده بودیم توی بقچه . ربط ِدنیا هِی به من کم‌تر می‌شد تو بیشتر . خیلی از مردم مردن توی سالای بعد از اون 3 شبانه‌روز . مردم چون طبقه‌ی دوّم ندارن ، خودشون رو از طبقه‌ی سوّم همون ساختمونا پرتاب به پایین می‌کنن . بیشتر پلّه‌ها کور شده‌اند و قنات‌ها پر از جنین‌های نیمه‌له . شد ؟ فاصله‌ی بین کلمات معمولی شد ؟ حامل ِگُه ، گُه زایید 1تا با 1 . نشست اخ و تفت به حلقم . کار ِجاذبه‌ست

 مغزت خبر ِصدای آب داشت می‌داد وقتی تظاهر به آینه می‌کردی جلوش ادای چیزی رو در می‌آوردم که ربطش به من هِی کم‌‎تر می‌شد . به غیر از این اکثر ِمردم فکر می‌کنن چیزای گفتنی همون‌هاییه که می‌دونن و رسیدن بهشون و بهش و در موردش به حافظه مراجعه می‌کنن . جالب‌تر اینه که چیزای نگفتنی هم همین‌طوره ؛ ولی در موردشون نمی‌شه به حافظه زیاد اعتماد داشت . جریان مربوط به قسمت‌هایی از مغز و دهنه و ارتباط این 2 که خارق‌العاده‌ست . وقتی لقمه‌ها رو دهنت می‌ذاری ، دندان‌ها اوّل از همه شروع به آسیاب کردن اونا می‌کنن و کاری به کار زبان ندارن که داره لقمه رو روی تشک نرم که هر جاش مال 1 مزه‌ست می‌چرخونه . بعد از اتمام ِفرآیند خورد شدن ، دستور از مغز تکمیل می‌شه و غذا میره پایین . زبان اون وسط فقط فکر کرده که حضور داشته ، در حالی که حیطه‌‌های کارکردی اون صرفاً به حظّ صاحبش منجر شده که 1 موضوع دیگه‌ست و بی‌ربطه . مرد تو چنین حالتی که حسّش برای خودش هم نگفتنی بود از مغزش فرمان می‌گرفت . زن امّا سرپیچی می‌کرد از فرمان ِمغز ِمرد . می‌گذاشت معده‌ها کار ِخودشونو بکنند ؛ همه‌ی بروبچّه‌ها با معده‌های کارکرده . بیشترشون رو زن‌ها زاییده بودند و همه‌شونو بیشتر . امّا مرد که توی بیشتر عکس‌ها دیده می‌شد ، چیزیش نمی‌افتاد در عکس که فکرش بود که متمرکز بر تو بود ؛ بر زنی به خصوص و دوسه‌تای دیگر . دوتا از زن‌ها 2 زن بودند . یاد زن می‌آمد از رشت یا مشهد منتقل به گرگانش کردند شاید برای تبعید . آن‌وقت‌ها گرگان خیابانی داشت که اگر می‌رسید زبانت و کشش می‌دادی به شهرهای دیگر می‌رسیدی . زن توی خوابگاه ِاداره در کلاله شب‌ها را با ملال سر می‌کرد و با تلاش برای عادت . جای بروبچس را طفلی بچّه‌ها و حیوانات ِمعصوم گرفته بودند ؛ مرد ِنری با وقار ِراه رفتن ِگاو ِماده وقت ِراه رفتن وقتی نمی‌نشست . نگاه نمی‌کند زرّافه به راه رفتن پرنده . زرّافه با گام‌برداری و زمین ِپایین‌تر ، قابش را این‌دفعه می‌کند . زمین برای قرچ قرچ پاها و آفتاب ِعصر یخ زده بود فقط . پروانه‌ها کف ِخیابان زیاد بودند . شب بود که پریدن‌شان غبار داشت . مرغ‌هایی داشت که می‌خورد مرد . از توی آتش درآوردیم تن ِکباب شده‌ی یکی 2تاشون رو که با چنگ و دندان و هم می‌خوردیم . نزدیک که شدیم به دهان هر2مان تک‌هجایی آمد « جن » از دهن و دماغ‌مان و مان که می‌زد بیرون درآورده می‌شد . بروبچس جن قاطی داشتند که حاجت حاجت و برآورده جنّی شدند . جن‌بچّه‌ها به اسامی ِخاص بودند همه ( بیشتر همه‌شان ) از همین اسامی عام که بچّه‌ها را صدا می‌کنند با لب و صوت و دهان و به هر بهانه‌ای تا بزرگ شوند و هم‌سنّ ِهمین ما پدر و مادرها . والدین را بچّه‌ها پدر یا مادر صدا می‌کردند ؛ مامان و بابا و ننه و آقاجون ( 2 به 2 ) . راوی والدین بود و جز در وقت ِ روایت لبخند نمی‌زد ( نمی‌نشست ) اخم هم داشت با بار ِزبان . لبخندش روایت بود و روایتش هم جدا از آن نمی‌شد که همان لبخند بود ؛ لبخند خوددارانه‌ی مردی که می‌داند تعویق ِانزال بیشتر از مادر ِزنانی که به موقع زائیده شده بودند در همان طبقه‌ی 2 ( که نبود ) . شده بود مردی که نام ِخوبی نداشت ( از اوّل ) زنگ به زن بزند . من بودم جواب دادم . گفت می‌‍خواد ببیندم . گفتم آزادشهرم ( کلاله ! کلاله ! ) گفت حسّاسیّتی به مکان ندارد . آمده بود تا آنجا ، جایی نبود بروند . جای زیادی نبود بروند . زن گفت مرد را که بجنبد که برسد به اتوبوس ( مرد ) . مرد آن‌قدر احمق بود که آمده باشد بماند آن دور و بر . ورق نخوردن ِاین فصل برای زن در راهروها ضدّحال ِمختصری بود که آن چیز ِ

                                                                                    مبهم هم به جبرانش نمی‌آمد . رسید پای پرنده زمین . مرد مؤدّبانه رفت کجا ( همان دوروبر ) حسّاسیّتی به مکان نداشت . دیالوگ : « می‌دانید ؟ من حسّاسیّتی به مکان ندارم ، ضمن ِاین‌که شما را می‌بینم با پیراهن بلند ِآبی با بی‌توجّهی ِخاصّی که به کوچه دارید » را می‌نوشت ، شاشش می‌گرفت ، پاره می‌کرد ، می‌رفتند ، « عقش » می‌‎گرفت ، مچاله می‌کرد . بچّه‌ها امتحان داشتند . موضوع همه‌شان کاغذ بود . دست‌های همه‌شان که یکی‌شان را بالا گرفته بودند ( بیشتر راست ) ورقه نبود ، امتحان نبود ، بیشتر ِانگشت‌های‌شان را داشت . آۀنقدر سقف آوار شده بود پایین که گیر در انگشت‌ها کند . پاها له روی آسفالت ِولرم ، امّا نفس‌ها درآمده بود . سر ِزن بیخ تا بیخ بریده بود و خونی شده بود جاش . از دور که نگاه می‌کردی انگار نه انگار . موقع ِاین کار مشخّص بود چشماش از ترس و دلهره باز مونده بود . آدم ِدوشخصیّتی بود : اون همه شخصیّت‌های بداهه و دور از ذهن ، 1 دفعه و 2 دفعه هم نه ، چند بار پشت ِسر ِهم یا با شوهرش   یا    با   بچّه‌ها . . . به هر حال حالا که مرده و دیگه نیس ، امّا خیلی‌های دیگه هم غافلگیرش می‌کردن . مرد برمی‌گشت پیش ِبچّه‌هاش . دیگه فایدش چی بود ؟ زن رو می‌خواست چی‌کار ؟ تازه بدنش که هنوز گرم بود هم همین‌طوری بود . پلیس در مورد ِمن کوتاه نمی‌آمد امّا مرد ازم خواست واسش در مورد ِظهر صحبت کنم گفتم شب ، شب تا صب در مورد ِتبر حرف زدیم . صب مرد رفت و من از پلّه‌ها برگشتم بالا چن دقی‌قه بعد در رو واسه پلیس - واز می‌کنم که زن رو ببرن تشخیص ِهویّت . بچّه‌هاش رسیدن آزادشهر ( کلاله ، کلاله ) از سوراخ ِدیوار بیشتر از 1 متر بالاتر از کافه صحنه ، سر ِما از سوراخ ِدیوار زده بود بیرون با چشم‌های بیرون‌زده از حدقه ، مثلاً با ما این کار رو کردن چون ما خلاف‌کاریم + پشت ِدیوار 4پایه زیر ِپای من و 2 نفر دیگه . . . جدّی جدّی کارگر می‌افتاد با خونی که از دیوار شرّه می‌کرد پایین . سرها هنوز جان داشتن دو چشم از ماجرا برنمی‌داشتن دوخته شده بودن به دیوار ، دیوار ِروبرو یا به جلّاد به بلایا که تیغ می‌آمد در مسیر ؛ سوت‌کشان و خنک یا خیس ، پشت ِپاقلم ، خاک‌برسرو دندنرم‌و چشم‌کورو لرزلرزان ، پشت ِگوشم ندیده می‌مونه باز باز . قصد ِبدی نداشتم . مسافرت همه‌ش قصد بود ، آرام و انشانویس و باقوّه‌ی تشخیص ِشبانه . بچّه‌ها روی پلّه‌ها دندان‌های‌شان می‌ریخت همین‌طور و هِی خون ِکثیف می‌آمد ؛ خون ِمرده ، لخته لخته می‌افتاد پایین . آدم‌ها از پلّه‌ها بالا می‌رفتند با پشتی که به ما داشتند ؛ بی‌توجّه به احوال ِخود ، بی‌این‌که خودشان احوال ِخودشان بدانند . ما بیشتر نمی‌دانستیم . امّا 4پنج‌تای‌شان توی فرعی‌های جنین‌مرده به گوش می‌شدند ، با آویزه‌ی لختگی و جانور ِمعصوم ، حیوان ِخداداده ، ژینوس ِمشاهی . فاعل ِداستان این‌طوری تمام شد ؛ تمام . بالا رفت ، بالا رفت ، بعد پیچید آنطور که ندیدنی باشد ( بعدها ) به شرط ِترس و کورمال پیش ِاجسام بماند ( پیش برود ) و نشخوار هم می‌کرد فقط برای تشخیص ِچیزی که بود و همیشه تمام می‌شد ( گاهی ! گاهی ! )

 داشت تمام می‌شد ، داشت پچپچه بلند می‌شد و حرف . کلّه‌های‌شان را به علامت ِنوچ نوچ تکان می‌دادند . همین نوچ نوچ هم گذاری بی‌افاقه‌ست از صوتی چسبنده به زبان و سقف ِدهان از زیر ِدیوار . نیا ! بی‌آبرویی بود . می‌دانید دیگر : نیم‌بسمل نیم‌بسمل پرنده ، طرح ِمبارزه با اراذل و اوباش ، خالی شدن ِآن‌طرف ، چیزی که نیست ، من تنهام ، این خوب‌ها هر لحظه بیشتر می‌شدند از پیش هجوم بر راه ِهوا که می‌آوردند ، بر سر و صورت و اعضای داخلی . داشت بد و بیمار می‌شد بوسه . بوسه زخمی زخمی اصابت بر مکان کرد ، عینی و با دقت ِخوب‌تان ، با دَم ِچرک ، زردگوشه . باید کاری می‌شد نه برای این ماجرا ، برای تنهاییه ، زده در گناه ( اعماق و عمقش که می‌گفت ( عقش ) ) و با احوالات ِروزمرّگی . فقط مکان مونده . یادش مونده که مونده بود حین ِخیر و شر ؛ مرغ ِماسیده به درخت . ته ِدلش قرص شد سفت ، چدنی ، زود . از پلّه‌ها تندتند گذشت ، خودشو پرت کرد توی اتاق ، در رو بست . قفسه‌ی سینه‌ش داشت باز می‌شد . می‌خواست اوّلین کسی بشه که اونو ببینه و تنهاترین بعد از اون همه آدمی که توش ریده بودن و اون هنوز به یادشون میاورد . سنگینی سر پلک‌هاشو خم می‌کرد و حالت ِتهوّع داشت سینه‌شو جر   می‌داد .  کمکش می‌کرد و ازش مطمئن بود در مورد ِیادآوری ، یادش میومد همه‌ی مکث‌های طولانی و قفسه‌ی سینه‌ش کمکش می‌کرد . قفسه‌ی سینه‌شو شکاف داد . فردا شرمندش می‌کرد که باز همه چیز خوب می‌شد بنا به عادتی که قبلش داشت و اون نبود

 

ن ص و س س

                                                                            

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦ - نيما صفار

شما چطور ؟

چون پرشین بلاگ زیادی لجن شده

حالاها بیشتر اینجاها هستم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - نيما صفار

فوری

در برابر اعدامها

 

 

 

 

سکوت ؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - نيما صفار