خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نيما صفار
آرشیو وبلاگ
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸۸
فروردین ۸۸
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
لینک دوستان
Andy Warhol
یکی بود هنوزم هست
یدالله رویایی
يوحنا
يک نمي دانم
يک سالن بيليارد
يک رفت به روی ساحل
ويکی پديا
ويژه
وزعيت بينابینيت
وبلال
وبگردی
Barthelme
وب نوشته های يک ايرانی
وب لاف
والس ادبي
واژه
وازنا
20th century
هواخوری
هنوز هم آسمان را گاز می گيرم
هنوز باور نمی کنم !
همیشه
هما
هفت اورنگ
هستیا
هزارتو
هزارتو
هرجايي
هر شب يک رباعی
هذيان گاه و بی گاه بت عيار
نیلیان 1807
نيما و نسرين
نيلگون
نيروانا
نويسندهي زوركي
نوشتن ؛ همین و تمام
نور زمستانی
نهضت آزادی
نه هميشه
نه عادلانه نه زيبا بود جهان
نمایشنامه
نگاه از بیرون
نگارستان
نگاتيو
نصف
نخاع آویزان
نامه ارداويراف
نامفهوم
نالالايی
نادره افشاری
ناتور
ناتنی
نابود
ميليتانت
ميزان
ميرفطروس
ميثم رياحي
Escher
مهدی و یلدا
مهدی موسوی
مهدی رهدار
B B C Persian
منولوکوس
من و تئاتر گرگان
من نوشت
من لال
4 برگ
مطرود
مصدّق
مريم حقيقت
مردی برای فصل های پاییز و زمستان
مد و مه
مختصات هنر
مختار رنجيده
محسن حيدريان فرد
محسن بوالحسنی
مجله شعر
مجال مقال
مثل يخچال وزوز میکنه
متولد هفتوپنجاهوهفت دقیقهی شب
متولد نه و چهل و هفت دقيقه شب
مانيها
ماندگار
مارمولک علامه
iftribune
ليلاي مقدّس
لورل هاردی
jolbak667
لورل هاردی
لورل هاردی
لذت و مستی
لج ور
گیل گمش
گويا
گولزنا
گوشم با شماست
گوسبندانه
گور باباش ! مورچه را چه به ساطور ؟
گلهاي رنگارنگ
el
گلغزل
گلبانگ
mihan proxy
menha
گسترش خرد . . .
گزارشگران بدون مرز
گزارشگران
گزارشگر
گرگان نيوز
گرگان ست
گرگ صابونی
گربه ای در خانه ی خالی
گاه ی
گاه نبشتک های یک ننر زده ی آینده دار
گالري گلستان
کو
magiran
کمیته ی پی جوی آزادی
کميته نجات پاسارگاد
كلوپ پسامدرن
کلمات
کلاغ
کشتار ۶۷
کرگدن
كرگدن
کدر
کتاب های عامه پسند
كتاب شعر
کانون نویسندگان ایران
کانون نويسندگان
کانون نويسندگان
کار مشترک
كار
DONADON
قهوه ای و ده دقيقه
قفسه
قصه خوانی
قديمی ها
قاف
فيلسوف
فوران
فوتوکاتور
فلّ سَفَه
فصل زن
فرنگوپولیس : رامین جهانبگلو
فرزند ايران
فرزانه مرادی
فرتوت
فرار از راه فرار
فال حافظ
غول سبز مايل به بنفش
غوغا
غم خاطره
غزلبازار
غزل هميشه بارانی
DEUTSCHE WELLE
غزل پيشرو
غزل پستمدرنو
ecololia
غریبه z z z
عنوان وبلاگ : راديکاليته ی تصوير
عمو خرچنگ
عماد
علیه آب گیری سد سیوند
علیرضا بدیع
FLITER SHEKAN TOOP
علی ربيعی وزيری
علی جهانگيری
عليه درد مشترک
علي ميركازهي
عغع
عصر آدينه
عزیز کلهر
عزت ابراهيم نژاد
عروض
عامه پسند
طولانی تر از سکوت
طلوع
طرحي نو
صندل
صميمانهتر
صفحه اول سایت محمد قائد
صدراعظم و سلطانش
صدای اعتراض معلم
صبحانه
صبح به خير هر هفته يه نفر
صادق هدايت
شيدا
شيپيشورديان
شهرزاد
شهر قصّه
شلاق های ادبی
شعروداستان
شعرانه
شعر و داستان کوتاه
Esmail-Home
شعر کوتاه فارسی
شعر فردا
شبهاي گراماتا
شب و شعر
شاهنامه
شاعران هشت
شاعران آزاد
شارکو
سينمای حرفه ای جهان
سيل نامه
سناتور
سلاح نقد
سگالش
سگالش
سکوی هنر
سکولاريسم نو
سکسکه
سردبير خودم
سایه ای بلند بی آفتاب
game over
سايههاي باد
ساعت چاقوکشی
ساعات عظمی
زير باران بايد رفت
زيباشناسی امر نازيبا
زهرمار
زننوشت
زنستان
زنده جوب
زندانی
زنان ايران
زاویه
زاد
APN
روسپيگری
روزهای پس از کودتا
روز
روجا
روانی پور
رنگ آب ها
رقص روی سيم های خار دار
رفيق روزهای خوب
رضا هدایت
رسواگر
رخداد
راوی های مجازی
Harmony Talk
رادیو فردا
راديو زمانه
رابطه در دوران قاعدگی
ديوار
ديدهبانان زمين
دومينو
دوم دام دات کام
دوبلاژ
دوات
دو لیوان گنجشک
دو حلزون خنگ
دو پاکت بهمن کوچيک
دفرمه
دشت پاسارگاد
دشت
دستنوشتههاي تنهايي
دستكاه دادا
دروغ
درو
درفش کاویانی
درفش كاوياني
درس امروز جديد است نفس نقطه نفس
در شرق خبری نیست
دختری از ويتنام
دايره ی تنها
دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ایران
دانشجوی بابلسر
داستان کوتاه
mp3 Lyrics
داستاکوفسکی
دازاين
Artists for Human Rights
داریوش معمار
خودم با ديگرانتر
خوب که چی ؟
خط ميخی
خشت و آيينه
خزه
خر
خدا در آتش
خبرنامه دانشگاه مازندران
خبرنامه اميرکبير
خبرنامه
خاوران
خانه خاطره
خاکدان
چهارم شخص مفرد
چه اشتباه قشنگی
چند وجب شعر
چند ساليست كه الان به حالا نزديكترم
چموش
چشم انداز ایران
چريک های فدايی خلق ايران
چخوف منو نديدی ؟
جيمز جويس خرابشهر يا
جوونای قلعه ی پیر
جهانبگلو
جهالت
جنسان
جنبش رفراندوم
جنبش دانشجويی
جنبش ادبیات غیرمتعهد
جنبش ادبيات پست مدرن آنارشيسم
جن و پري
جمهوری
جمال محمدی
جستار
جذامخانه
جبهه ی سوسياليست های ايران
جايزه ی ادبی دريا
جان پرندهاي از حشرههاي بلند
تيرداد راد
تهوعيات يک روانپريش همفکرباز
تنوین
تنها
تن تن
تفاوط
تغيير برای برابری
ترنم مردی که عاشق است
ترانه فارسی
تخليه ی عمومی
تب ترانه
تازه های ادبی
تابستان 67
تا ۸ مارس
پیشرو
پیپ قرمز
پيک نت
پيشتاز
پويشگران
پگاه احمدی
پژوهش
پرواز با پروانه
iranpressnews
پرسه ی دوتا یک نفر
پرتغالی ۲۰۶
پایین گذر سقاخانه
پای لنگ دنيا
پاگنده
پاش
پاپلي
پابرهنه
پ و ث
بی هيچ ترسی از جاذبه زمين
بی بال و پر
بی با نا
بيش تر وقتی همه جا قرمز می موسکا يا کم تر آراديش د
بيرون تر از نگاه
بهرام صادقی
به سوی ۸ مارس
به خون بخون
Namjoo Music
به آفريد
بلوچ بلاگ
بلم
بزرگ...ماهی
برهنه شو
برگردان های يک ننر زده ی آينده دار
برفک
بخون
بانوگشسب
باغ گم شده
باغ بیگانه
باطبی
باشگاه وبلاگ نويسان گرگان
بازنگار
باروووون
بابونه
با شعر از انسان
آیينه زار غزل
آینده
ایران آزاد
آیدین آغداشلو
اينجاها
اينجا داستان
ايران ما
ايران در جهان
ايران پروکسی
ايران ب ب ب
اوشس
آوای دانشگاه
آواي كار
آوانسن
انقلاب اسلامی
آندورا
انجمن دفاع از زندانیان سیاسی و حقوق بشر ایران
انجمن ادبی گلستان
آنتی گون
امير در سرزمين عجايب
املايم مشکل دارد
آليس در شگفتزار
الهام زارع نژاد
الف ب ژورناليست
الامان ای جوخه ماشه را نچکان
اق ممدلی
اعترافات راسويی
استان گلستان : TARAA
آزاد و لک لک
آزاد گرگان
از راوی
از بازداشتگاه تا بازداشتگاه
آرياويج
آرش عباسی
آرش
ارتش دريدا
dogs
آذينداد
آذر
ادبيات محض
آخر بازی
اخبار هات برد
اخبار سايتهاي فيلتر شده
احمد شاملو
آتيش بازی
آتش سرد
اتاق شعر ( )
ابوالفضل نسايی
آئورا
zaneirani
Vincent Van Gogh
UNICEF
tinypic
The Hunger Site
carl dreyer
syndica-vahed
soodaroo
seeنمای من
SDRP
River of Woe
ozuyasujiro
NILGOON
ashika
IRANSOS
Art Of Iran
Angelof
Arooz
newsecularism
.mindmotor.
leila sadeghi
Enough is not Enough
داوود مالکي
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
گنجشک روی روسری مرغ مرغ ِکرچ ِتابستان است
وقتی میگوید حرفی دارم برای گفتن
یعنی چیزی ذهنش را مشغول کرده
با کلماتش آسمان را انار انار تمشک میکرد مَلَس و جیک جیک میترکید در دهان
حرفش میشدم
چه افقهای بسیاری
چه شبهایی در مرگ
چه خاموشی خامشی
تو کیستی که نیستی
امّا هَمَشَمی؟
چقدر مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ مرگ بسازیم
تا تو به لب سخن بیاید؟
-من میرم
-نمیتونی بری
-بدم نمییاد بدونم کی میخواد جلومو بگیره
-نمیتونی بری چون هنوز نیومدی بیااااااااااااآ
آمدنمم که آمدنممم آ آآآآمدنم
آمدنم هم که رفتن بود
و بسیار تندتر میشدم اگر نبود این همه پیچ در رودهات
ای دراز تا من
ای کون ِتپیدهی آسمان ِخدایم ای یَم
ای نَمنَم ِنمک به اشکهای ریخته تا گلو
ای شک به حرف به پنجره به چمن
تمامی نداشت آشناییهاش
از آنهمه مرگ ِنوشته
حتی یکیش خود ِمردن نبود
شفاهیّت ِمتصاعد از کاغذ
نامی که نه تو بود و نه بود
مهم چیزیست که نیست
درآمده از خمودگی دچار عمودگی
ایستا به هندسهی استقامت انسان معاصر
عصرهای جلسه شبهای پارک
بعد به یادش آوردند آنهمه خون
بعد یادش جسد آورد
بعد
ای صبح ای صبح ِاینهمه رنگ
شب توی تاریکی دستیتر بودی
يه نظر ملاله () link شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٠ - نيما صفار
به ایّام نقاهت میمانی
و بسیار از تو خواهم نوشت
ای بعدها
ای حسرتهای ابتلا
شب شکل ابر بود و
کوه برمیداشت از سرم تو میشد میشدم
نمیر تا بگویم
بهشت لحظههایی از جهنّم بود
جهنّم امّا برای خون توی رگم کم بود
نمیر
دستی در خمیر نان داشت و
دست که یرمیداشت از سرم
سایه قوت لایموت آنهمه نگاه هنوز میتوانست باشد
نیست
ناناامیدم
نه که جز از مرگ نگفتم با تو
نه جز از عشق با این چشمان بسته تا صبح
گوی روشنی که به تاریکی میرفت
صبح امّا در هر چشم یک کلنجار میرفت
یک امتیاز برای سقوط
به land of صباح
يه نظر ملاله () link شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٠ - نيما صفار
تولید شعر میتواند سر باز زدن از غایت هم باشد وقتی که خود شعر چیزی نباشد. پیشتر نوشته بودم نمیدانم چرا باید زحمت باور به چیزی مثل شعر را کشید، نوشته بودم کاش میشد گفت اصلاً شعر، هر چه هست یا نیست، مالتان و ما درگیر این چیز یا چیزهای دیگریم و خلاص. نوشته بودم حیف که نمیشود و به این راحتیها هم نیست. از ژانره بودن ذهن گفته بودم و از دغدغهی جذابتر آنوری: جای این که میپرسند فلان یا بهمان متن آیا حیثیّت شعری، داستانی و... را دارد یا نه، به این دشواری بر بخوریم که سخت میشود متنی تولید کرد که در یکی از این ژانرها خوانده نشود و در نهایت تلفیق این چند نباشد و اگر بشود هم مهم این است که چون امری پیشینی نمیشود و از پس تجربهی نوشتار در حافظه برمیآید. سراغی که میآید یا گرفته میشود در سرطان ِ نشانیست.
سر باز زدن از غایت خود نیز استعداد تبدیل به غایت را دارد؟ بخیلیم مگر؟ داشته باشد. قرار است مراقب باشیم اوضاع به هم نخورد؟ در نهایت چیزهایی میگذاریم وسط که بهانهی همین حرفها شوند. جای نگرانی هم نیست. همیشه چیزهای نویی واسه وسط گذاشتن پیدایشان میشود. ذهنی که چیزها را میشناسد، خودبهخود میانشان هم گذاشته.
مسائل شعر عمدتاً مسائل شعراست. بسیار دشوار است به آن که عمر بر سر شعر گذاشته گفتن این که در نهایت اینجا خبری نیست و اگر هست، کو؟ برای درک دشواری کافیست از آنور نگاه کنیم و ببینیم جماعت شعرا و ملحقات، دیر یا زود تعیّنی ارزشگذارانه در این حیطه میطلبند و تمنای تفکیک سره از ناسره را حمل در باطن میکنند. حالا این میان میان آن گروه که "شعریّت" یا "زبانیّت" یا هر چه را چون هستهای معنایی یا هر چیز دیگر وجه ممیّزهی شعر از ناشعر میدانند و آنها که میگویند شعر خوب باید این و این و این خصوصیّت را داشته باشد تفاوت مهمّی نیست. شاید اگر کارکردگراها شهامت گفتن این که "هر چرتی که به کار آید و در چشم خصم چون خار آید، اصل جنسه" را بیابند، حال بهتری از باقی داشته باشند.
جیگر! گربه تو شعر الزاماً ایران نیست یا فلان حیوان، بازتابی از فلان گره روانی یا استعاریک یا... ناسلامتی شاعری تو ارواح عمّهت! دیگه تو یکی چیز رو حالا چه مثلاً میز چه کلمهی میز یکّم بی آداب و ترتیب سیر کن. حالا بعدش هر سوءاستفادهای که حالت میطلبه بکن. اصلاً چرا فکر میکنی به عنوان یه شعرکار یا قصّهگو (یا نگو) باید یه نموره انتزاعیتر از وقتای دیگهت شی؟ چرا انضمامیتر نه؟
همین براهنی که کاردرست جماعته و خیلی از ما مدیونش، میاد تناظر برقرار میکنه بین دیالوگ و مونولوگ و روحیّهی دیکتاتورمآب و دموکراتیک و میزنه به صحرای تمثیل. اینطوری بیرودرواسی یه روش شعرگویی-شنوی رو تفچسبون دغدغههای اجتماعی میکنه و به خورد مخاطب میده. براهنی که جای خود داره، برخی از حضرات مخالف سرسخت هر گونه ورود شعر به اجتماعیّات، فردیآت و... و هر گونه ورود دغدغهها به ساحتش، تهش شهید حقیقتی ناب میشن. یعنی بالاخره یه جایی مچ نابکاران رسوایی که دارن به بیراهه میزنن رو میگیرن. همه پشت به ترجیحاتشون میدن. بیخیال عمو!
شاید چسبندهترین تفی که بیشتر شاعرا سمت هم میندازن، این باشه: پوپولیست ِ فلانفلانشده! تعبیر پوپولیسم، سریعتر از ادای واژه یقین بینالاذهانی ایجاد میکنه و البته در مقام یک انگ، یک مشتمحکمبردهانکوب. این تعبیر آنقدر به محض فهم ِ معادل ِ لغوی ِ واژه، حاضر و آماده در ذهن سر میخورد که بلافاصله دچار نامش بشود. اوّلاً آیا همین دودویی پوپولیسم یا کلام نخبه، خود به حدّ کفایت دمدستی و همان پوپولیستی نیست؟ این دشوار نیست هر کلام تسرّییابنده را به همین اتهام از چشم خویش انداختن. بیچاره آنکه اینطور سنگ در راه کلام خویش میاندازد. چیزی ارزش دارد که عوام درنیابند و خواص چرا؟ جان مادرت این شیوهی ارزشگذاری خود ته عوامانه نیست؟ طفلک آنکه درکی شخصی از چیزی دارد؛ یعنی در واقع مواجه با درک شخصیاش از چیزی شده و از ترس یاوه نبودن این، ناچار به یافتن خواصیست که درک لایشان بتپاند... ما یا کلام را مصرف میکنیم یا خللی در وضعیّت مصرفکنندگیمان پیش میآید که اگر همین نیز مصرف شود، خوب، خود چه بهتر...
هیچ لزومی ندارد نهاد اجتماعی شعر با رهیافتهای تئوریکش همپوشانی داشته باشد. یعنی هم غیرممکن است و هم نامطلوب.
پیشنهاد من در روابط این حیطهها (شعر و داستان و... عجالتاً مثلاً) دقیقاً بر خلاف شرایط تولید و بر خلاف نظر بسیاری دوستان گسترش سازمانی و نهادی ِ جماعتیست که در این حیطهها کار میکنند؛ گسترش ِ همهرقمه با اولویّت میل به گسترش در یارگیری. برای بسیاری فحش حیثیّتیست این که: دیدگاههای مشترک در افقهای فکری، زیباییشناسیک، هستیشناخت...شناسیک و... به اندازهی احتمال سادهی همکاری برای تولید حدّاقل فضا، اهمیّت ندارد. متأسفانه کولونیهای ما بیشتر گرایش به سمت تقرّبهای ذهنی دارند که بسیاری اوقات از تمایل به همنوایی میآید. امّا:
این خواست که کالایمان هم خوب ارزشگذاری و ارزشیابی شود و هم واقعاً ارزشمند باشد که دیگر مصداق بارز همان نشدنیست. متأسّفانه بیشترمان مبتلاشیم. اگر شدنی هم باشد، بسیار دشوارتر از هر دو حالت فروش مناسب کالا یا ارزش نهانی که شاید زمانی آشکار شود است. فروش مناسب کالا روشهای رسانهای و بازاریابی خودش را میطلبد و آن آشکارشدگی و از پرده برون افتادن آن درّ یگانهی ناسفتنی که بسیاری تعابیر تاریخی از ادبیّات و نوعی استعاریاندیشی دارد، خود به تنهایی نشدنیست. چون آن طلب فراچنگنیامدنی بت عیّار و کجدار و مریز و... در خود دارد حال بیا جمعش ببند با آن خواست ِ طلبه در اکنون داشتن که میشود همین که بردهایمان از لیاقت است و باختها از شرایط. تهش هم لابد باید بندهی امر آتی شد تا زمان قضاوت کند. چرا؟ بسیاری از یقهدرانیها و حاد شدنها سر مواضع که البته خود فینفسه بسیار جذابند را من یکی جز همین جذابیّت فیگوراتیو درک نمیکنم. باز اگر در جدلها لااقل این کیف باشد، در تقرّبهای قبیلهای حول ترمها، نرمها، روایتهای متأثر از طبقهبندیها (که به واسطهی همین تأثر تقلیلگرا میشوند) و... نوعی آشتی تبخترآمیز میبینیم؛ همان نان قرض به هم دادن برای فاعلین فکر. مرور کنید: مخصوصاً وقتی با فاصله و گذشت زمان نگاه به نحلهها و بحثها و آن قطعیّتهای مورد وفاق میکنیم، آن نشریّات قدیمی را دوباره ورق میزنیم و... جوگیر بودن در حدِّ تیم ملّی پیشتر خودمان را سر بسیاری بحثها که الآن یا خنده میآورد یا ملال، به راحتی میبینیم. البته عالم جوگیری خود عالم بسیار زنده و پرخون و باحالیست. یک حرف جوگیرانه: دپرشن در حرکت: کیفیّتی که بسیاری چیزها که نوشتهام را برای من چیز میکند. این که جهان جای گهیست، قبول. این که اوّل کار است... حالا چطور سر روی این گه میخوری؟ یعنی این که علیرغم همهی آن حرفها (که میدانیم) اعمال حیاتی همهی ما، قدرتی خدا، ادامه دارد.
اگر پرهیز داشته باشم از گفتن حرف مهم و پیامبرانه، از گزارهای که خرج سمت ناگفتنی شود، از این پرهیز هم پرهیز دارم. اگر استعاره از خود بیخودم نمیکند، با بودنش هم مشکلی ندارم، اگر دغدغه میان متن میگویم یا مینویسم یا چه، ترس از یاوگیشان را نیز محل نمیدهم و این همه را نوعی نه این نه آن نمیدانم. فقط قضاوت را چه امر پیشینی باشد چه پسینی و چه در حین، دچار خودش میبینم.
این را هم میدانیم که حیطهی احداث و تولید، نَرم و ذلیل ِ عادات و ذائقههاست؟
این که میشود همین حرفها با کمی اینور آنور دربارهی چیزهای دیگر گفت، هم هست و اینکه سطور بالا را که مرور میکردم، دلبستهی رسانه دیدمم.
فعلاً اینها یادم آمده؛ نه چون معضل حالاند؛ که نه معضلیاند و نه حالی میدهند... نه! چون میخواستم فعلی به اکنون بزنم. فاعل و مفعول این زدن با خدا...
يه نظر ملاله () link جمعه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٩ - نيما صفار
نه گفتن نیمههای باران
نشاندن قطعهی کوچک ابر
آنجا که باران باران قطرهی تابستان است
گربهی ماهیانداز، فک پرخور
پدر، مادر،برادر، خواهر، بچّه
گل هر چی هست به ساقهشه، همون که کوچیک میکشنش
این حرفها به بو گرفتن رنگارنگند، به رنگ خون
یک کودکستان کودک از مرگ مامان زاده شد
یک کودکستان که مانده بودند از توی آن مامان باشند
یا از آن مادر از طلعت آن
انتخاب داشتند! نداشتند! آره
چه خوب یادته!
یک نفرین عذاب یک نفرین پایتخت
پایتخت خودمون تهرونجون لا خشتکمونه
ما خوب را هیچ جا ثبت نمیکنیم مثل هوایی که شمارهاش را ندارد
و گویا قطعهی کوچک پاییز در اتم
چند ثانیه دیرتر شد
يه نظر ملاله () link یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩ - نيما صفار
ظهر ِعاشورا شب
شب ِشب شب
سایه شب
تن شب
شب ِتن فصلی که
من
دقیقن
توی مامان بودم
و سپس زاده شدن غیره و ذالک وَ وَ وَ
و چرا؟ چند؟ چگونه؟ پدرت؟
پدرم وقتی مرد
شرط ابلاغ هوا سایهی تابستان بود
سایهی تابستان بود
ای گیاه ِشب ِقدر سایهی تابستان
بود؟
صبح شب
شب شب
روز جهانی کارگر
بر شما
يه نظر ملاله () link یکشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٩ - نيما صفار
من تشنه نیستم
بلبل ِنظرکلاسیک را پیدا کن
سیگاری بگیرانیم آتش بزنیم
تابستانمان پند بگیرد
(لازم به ذکر نیست)
نمیخواهد بخواند
يه نظر ملاله () link یکشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٩ - نيما صفار
دردهای درون تن
در دهان مار میافتند
حرفهای درد برای باور جای درد تو
چشم بگویی به امر و گفتن هوا
چشم ببندی به اجزای مکالمه
جا از چشم ناچار جا از برای رفتن در پوستی دیگر
بمار! بمار! آرام انقلابم بیار
ما در پشت اگر خانه میخواستیم داشته باشیم که تویش جا
شدیم
ما در پشت بسیار بسیار بودیم مردهها که لحاظ میکردیم
مرگ در تن دارد پروار کرده مرگ تنش را
قسم به جان تو میخورد اصابت میکند میخورد تمام
و تا کام از لام برگیرد و خام خام میپزیش نه؟
شهید باش و بدراینده خورنده شوی مرنده ریده شوی به
ناچار
قلب ندارم از تو همه رفتیم تا جای حافظهمان مدیون شود
اینطور که به یاد میآوردمش اینطور که میدانم بود
بعد میگفت (نشسته در قاب، نور، پنجره و اینطور چیزها):
بعد میگفت (پردههای تور هم بود؛ خاکستری):
«اردک سر سبز
همسایهها
میگویند
در قنددانم است»
من از مرگ میمیرم
من از تو
گفتن ندارد
گفتم؟ نه
(البته کلمات میگفت
کلمات را)
يه نظر ملاله () link دوشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٩ - نيما صفار
بازیگر اینجا مشکل دارد. پس بهتر است بنویسمش. حکایت بیماری که روی تخت دارد بو میگیرد را با آن که پرستاریش میکند پی میگیریم. رنج مزمن بیماری مزمن آنقدر پر میکند همه چیز را که رابطهی پدر دختری برای بیمار و پرستار کافی باشد. چرا بپرسم چرا پسر و مادر، مادر و دختر و..... نه تا وقتی میدانم واقعاً پدر و دخترند؟ پدربزرگ هم باشد عیبی ندارد. معصومیتش بیشتر میشود. میدانید چقدر تناظر و حساسیت پرستاری دختری که تیمار مادر میکند را پیچیده کرده بود؟ مادر هنوز زنده است. شاید بیرحمانه باشد. ولی بهتر است پدربزرگ روی بخت بو بگیرد وقتی بیرون آن همه خبر است. درمان اضطراب، اضطراب است. من اگر حتی باور نکنم تجربهی دختره اینه. رنج تیمار بیمار مردنی کردن اینه که حس میکنی داری از زجر و مرگی که اون توشه شکل میگیری. از دنیا بریدی، از بیرون و اون همه خبرش و از اون چیزا. فقط رسیدگی به مسایل جسمی نیست که، باید گپ بزنی باهاش دروغی امیدوارش کنی، حواسشو پرت کنی هی و رقتانگیزی همهمونو کشف کنی هی! اگه نخوای حس بد فریب دادنشو داشته باشی خوب همراه میشی باهاش. یعنی میری تو مودش، رابطه برقرار میکنی. حرفای مشترک پیدا میکنین و حین خندهگریه، همیشه زجر میکشی از این که بازم داری فاصله میداری چون روت نمیشه بگی "ببین من جوونم و سالم و حالا حالاها زنده. تو داری میمیری" میگی بگه؟ ببین اینجا ایرونه. باز میکنه پنجره رو چشاش پر اشک میشه به این دلیل ساده که اشکآور زدن. امّا میبندشو میاد تو چرا بازم گریه میکنه؟ عادته دیگه! هر چند وقت یه بار میاد. بعد پا میشه یه کار مفید میکنه مثل دوا دادن به بیمار. شیاف؟ نه! چرا گهمالش کنم؟ همین خونی که میریزه بس نیست؟ تو کشتارگاهها کلٌی از این خونا میریزن البته ما گوشت میخوریم. اما چون مال آدمیزاد نیست مهم نیست واسهمون. پیرمرد میگه: "ببین خیلی پیر نیستم من. هر چقدرم پیر باشم بیشتر مریضم." اگه هنوز اصرار دارم شیاف استعمال نشه واسه اینه که میدونم بین مقعد و دهن فرق میذارین. فقط چون دردش زیاده مصرف میکنه. هر چقدر میخوام خودشو ببینم این بیمار پا به موت نمیذاره که! میدونین به خودم اینطور میگم: "این حسّ بدیه که وقتی مرد، آدم به خودش بگه من که وظیفهمو انجام دادم. احساس گناه ناشی از کوتاهی کردن خیلی کمتر بده."همین زنده بودن احساس گناه داره تو خودش. وقتی یکی رو قال میذاریم دور هم بستنی میخوریم تو این مرداد حس گناه داریم، چه برسه به این که قالش گذاشتیم بمیره، خودمون زنده لابد. اینم که بگیم راحت شد مرد و اینا، تعارفه. پس لازم نیست چیزی بگه به خودش. همین رو میدونه که این کار رو باید بکنه. یعنی اگه یهو کلّی پول گیر بابابزرگ بیاد که بتونه یه پرستار درست و حسابی استخدام کنه بیخیال مراقبتش میشی؟ "بیخیال که نه اصلا ً. اما به کارام میرسم." اینطور میپرسم: "اونوقت که زندگیتو میکردی آدم بهتری بودی یا حالا که وقف بابابزرگ شدی؟" "واسه این که رو سؤالت فکر کنم باید پدرم باشه." شرمنده پیرمرد. ترسیدم جوابتو بدم. نه این که واسه پدر بودن زیادی پیر باشی. چوخبختیارتر از این حرفایی. از اون پدربزرگای از هفت دولت راحتی بیشتر تا از اون پدرای غمگین. احتمالا ً مربوط به هورمونم میشه. اما بیشتر ربط به "هنوز نه" داره. خیلی ساله به مرگ میگی "هنوز نه" پدره اما بیچاره هنوز از عالم جوونی و جدی نگرفتن مرگ و زندگی بیرون نیومده. میدونین من چی میگم. میدونم حوصله نداری دختر اما حرف من اینه که این جونعزیزی پیر جماعت زیاد ربطی به چیزای دیگه نداره. همین الان یه تن جوون (که شامل مغز و سلسله اعصابم میشه) بدی به پیره میره تو خیابونا؛ اون بیرون. میدونم تیمارداری پدر دیگه یه کار نیک نیست. میفهمم این نامردیه که بابا داره میمیره. چقدر پیرش کنم که راحتتر شه؟ اینطوری تو هم که پیر میشی باهاش. یه عمر به همین مفتی گذشت. پس تو باید خواهر بزرگه باشی. کوچیکتره همونه که پشت به در دامن لی پوشیده تا نوک انگشتاش رو تو جیبای تنگش کنه و یهوری نگاهت کنه؛ همون وری که موهاش رو ریخته. گفته بودی "پدر تو هم هست مثلا ً" و اون اینطوری نگاهت میکنه. همهی این رو نوشته بودم که این لحظه رو توضیح بدم. واسهم لحظهی عجیبی بود. حالت نگاه کردن دختره رو نمیشه توضیح داد. فقط میتونم بگم مهمه. ببینین تو خیلی از این فیلما و داستانا مهم اونه که تغییری در روند اوضاع ایجاد کنه، ضربه بزنه و ..... اما معمولاً این مهمّا که تو زندگی یه نموره واقعیترمونن اصلا ً یادمون نمیمونن. فقط میتونم بگم که دختر اوّلیّه که اینقدر با دل خوش خودشو وقف کرده و اگه اسم دو هجایی میخورد بهش واسه ربط دادنش به این قضایا ندا میگفتمش، بعداً که به اون نگاه فکر کرد (ببینین، میدونم من این لحظهها بعدنی ندارن. منظورم از بعداً شب اون روز غروبه) اینم تلویحا ً فهمید که اتفافا ً خواهره (کوچیکتره) با اون بیخیالیش خیلی به بابا نزدیکتره. چون بابا اینطوره و اونطوره؟ نه عزیزم چون کسی که واسه زنده موندن تلاش میکنه همفازتره یا اونی که مشغول زندگیشه. راستشو بخواین اینم نیست دلیلش. شاید بعدنا یه روز که خواهر کوچیکه با بیحالی داره وظایفش رو تا برگرده خواهر بزرگه انجام میده و جوابای سربالاش به بابا به یه جدل جدّی میکشه و تنش و با هم گریه هم حتی دیدی کردن و.... و فهمیدن که خیلی بیشتر از خواهر بزرگه هم رو میفهمن. حالا که هنوز همچین چیزی نشده. خواهر بزرگه رم نمیخوام بفرستم خیابون بمیره. کتک میخوره برمیگرده. کتاب رو با دست باطوم نخوردش ورق میزنه. چون وقتی گوش به زنگ نفسای بیماره، هی رمان میخونه. میگم: "خدا رو چی دیدی؟ شا ید تو زودتر ازش مردی؟" باعث دلخوشیش نمیشه. میگه: "اون داره زجر میکشه." نمیفرستم شکنجهش کنن و حتی نمینویسمش. ربطی به این داستان نداره. نور توش کمه؛ تو خونه. خونهیی که مرد توش میمیره اجارهای نباشه. خود مردیش بیروندار میکنه قضایا رو. قربانی پیش پیش این ماجرا مادره بود بازم. هیچ مردنی نمیخواد قضایا رو تموم کنه. به هر حال پیرمرده داره میمیره. "دارم میمیرم" حس خوبی نیست اصلا ً. بارون زیا دی لازمه الان. اینههاش. بعد از باران دارد تلویزیون نگاه میکند دختر. نه نیارین خواهشاً! حرف بد منو گوش کنین! مادرش روی تخت زندان خوب خوابیده و پدرش دارد خانه روشن میکند در خواب. معلوم نیست کدام شبکه را نگاه میکند. فقط نور تلویزیون را توی صورتش میبینیم. صدایش کم است. قبلا ً توضیح داده بودم که مشقت، چون از یاد میرود، ابدیست. این شکل تمام شدنش بوده تا حالا.
يه نظر ملاله () link شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸ - نيما صفار
امیدرضا میرصیافی
وبلاگنویسها دفاع از خود نمیدانند؟
